از بابت فیلم "آشغالی" که برای مردم ساختید و مردم را نسبت به "آشغال" توجه دادید
علی نعیمی ذاکر «یکی از آشغال ها»
برچسبها: مهرجویی, نارنجی پوش, آشغال
سالی که ظاهری زمخت، شکست ناپذیر و سخت دارد...
اما در پی تلاش، امیدواری و هدفمندی، می تواند به میوه ای شیرین و خوشمزه برسد.
از تجربه ی دیگران هم اگر بهره ببریم، خواهندمان گفت که
درونش شهدی شیرین و گوارا هست که آرزوی خورندگان و هدف تلاشگران است.
«سال 1391 را به دلیل هماهنگی بسیاری از عوامل و فاکتورها سال نارگیل می نامم»
شعری از من در غریبه
پادشاه است؛
بله! می گویند در شهر کورها یک چشمی پادشاه است.
ای آقا! بعضی وقت ها یک چیزهایی می گویند که آدم چشم هایش از حدقه در می آید. مثلاً فرض کنیم ما در شهر کورهاییم و یک آقای بی چشم و رویی پیدا شده که استثناءً یک چشم دارد. اولاً کدام چشم دریده ای گفته او چشم دارد و می بیند؟ دیروز در ستون چشمه های روزنامه بریل تایمز نوشته بود او چشمانی قوی و عقابین دارد و از آن جا که بریل تایمز دشمن چشم سفید و قسم خورده ماست، دروغ گفته و او هم حتماً چشم ندارد و مثل ما کور است. ثانیاً حالا گیریم که اصلاً چشم دارد و می بیند؛ دیدن این همه فساد و فحشا اصلاً خودش گناه است، پس دیدن او نه تنها مزیت نیست بلکه باعث می شود اساساً آدم فاسق، فاسد و فاجری هم باشد. اصلاً ما که چشم نداریم و نمی بینیم، شاید مردک بی چشم و رو در روز به هزاران دختر بی چشم این شهر چشمک هم می زند. ثالثاً این آدم، حتماً خیلی مزور و دو روست؛ چرا که می گوید یک چشم است که هم به ما برتری داشته باشد هم با این که وانمود می کند یک چشم ندارد، می خواهد دلمان را هم به دست بیاورد که ما خیال کنیم از ماست، غافل از این که چنین شخصی از دنیای ما کورها سر در نمی آورد که... او چه میداند ندیدن یعنی چه... کجا درد و زجر ندیدن را چشیده که امروز آمده مدعی پادشاهی ماست؟
و در پی آن، بیانیه ها و اعلانیه هاست که علیه این عنصر خائن چشم سفید فاجر و صد البته بدبخت صادر می شود. و از همین جاست که بنده یک چشم خدا یا باید فرار بر قرار ترجیح دهد، یا این که نه تنها چشم، که سر هم بر بدنش باقی نخواهد ماند. در نتیجه چنین شخصی، نه تنها پادشاه نمی شود بلکه بر عکس اگر عقل داشته باشد، خودش می رود آن یک چشمش را هم از حدقه در می آورد که دست از سر خودش، چشمش و کس و کارش بردارند.
بله، در شهر کورها، یک چشمی پادشاه نیست!
شعری از من در غریبه
می خورید یا می برید؟
مهم این نیست که از کجا، مهم این است که می خورید یا می برید؟
مهم از کجایش نیست؛ از توبره، از آخور یا حتی از آغل...
خوردن یا بردن مهم است... خورده برده که از کسی نداریم...
و از آن جا که این روزها بازار وجدان،
اوضاعش از بورس امریکا و قیمت نفت هم خراب تر است،
در مسابقه خوردن یا بردن کسانی برنده اند که به جای سرکردن در
آخور، آغل یا توبره،
یابوهایی هم همراهشان دارند
سر یک یابو در آغل، یکی در آخور و یکی در توبره...
خودشان هم نظارت می کنند و برای زمان سواری و بارکشی از یابوان
مشغول خستگی در کردن اند...
غریبه
شعری از من در غریبه
هر كدام از ما، مانند يك ساليم. با آمدن هر يك از ما، همه خوشحالند؛ به هم، تبريك مي گويند و همه چيز شاد است. باراني هم اگر بباريم، مي گويند باران بهار است و عشق عشاق...
كم كم كه به تابستان مي رسيم، تير بلوغ كه مي رسد، جا كه مي افتيم، از بچه بودن به آدم بودن تغيير ماهيت مي دهيم. مي رويم تا به مرداد جواني برسيم و بعد به تندي به سمت پاييز ميان سالي پيش مي رويم. رقص برگ هاي رنگ رنگمان، تجاربمان، چشم نواز است.
چشم نوازي اش كه گذشت، برگ هايمان را زير پا خرد مي كنند و زمستانمان را مي آغازند.
برفمان، شادي بخش كوچك و بزرگ است. زيباست ... دستمايه اي براي آدمكي برفي ميشود، به هم پرتش مي كنند و ... آري بازيچه مي شويم.
كم كم به اسپند زيست مي رسيم؛ همه، منتظر تولدي تازه ايم.
همه، اسپند ماه را، پر از شور و اشتیاق، چشم به راه پايان زيست سال كهنه و آغازي نوين اند؛
همه، حتي خودمان.
نوروز! روزنو! روزن! روزنه!
روزنه اميد! روزنه نور! اميد به تابش!
رو سينه را چون سينه ها هفت آب شوى از كينه ها
هلو برو تو گلو!
هر سال محرم٬ با خودم فکر می کنم کاش امسال ماجرا عوض بشه...
نمی دونم احمقم٬ خیالاتی ام٬ دیوونه م٬ یا ...
ولی هر چی که هستم٬ امسالم مثل سالهای پیش بود...
هیچ فرقی نکرد
بازم٬ حاکمی که پول تو دستش بود٬ امام حسین رو با همه ی همه ی یاراش کُشت...
این روز ها...
هیچ کس با غریبه
حال نمی کند
شما چه طور؟
سنگ قبر شهر من
شهر ها هم می میرند؛ بله شهرها هم می میرند.
آدم اگر بمیرد، خوب، امری کاملاً طبیعی است؛ که مرگ، حق است و گرفتنی. البته شاید این تنها حق دادنی است نه گرفتنی. آدم به مردن خو کرده است. خو کرده که وقتی کسی مرد، دفنش کنند و بر مزارش علامتی بگذارند که یادشان نرود چه کسی در چه جایی جسمش را به زمین پس داد. مثلاً در همین شهر من، طرف را که خاک می کنند، سنگی رویش می گذارند که ناغافل، برنگردد و زندگی زندگان را مخدوش نکند و بر آن سنگ، حک می کنند که مادری مهربان، پدری دلسوز، همسری فداکار یا فرزندی ناکام از دنیای زندگان رمیده و در این جا آرمیده است.
اما شهرها که می میرند این گونه نیست. برای مردن یک شهر لازم نیست که از آسمان سنگ ببارد که بر عکس، شهر من مرده است از آسمانش آب هم می بارد. برای مردن یک شهر لازم نیست صاعقه ای بزند و همه مردم شهر خشک شوند یا آتش فشان فوران کند و همه زیرش مدفون شوند که باز هم برعکس، تمام مردم شهر در آمد و شدند و به جز یک سری مشکلات اساسی، بنیان کـَـن و خانمان برانداز مشکل دیگری نیست. اما از آن جا که شهر من مانند آدم ها سنگ قبر دارد پس مرده است. بله سنگ قبر دارد، سنگ قبرش هم به بزرگی یک کارت ویزیت است. و تنها از همین جاست که می شود فهمید این شهر مرده است؛ از سنگ قبرش.
بر سنگ قبر شهر من نام شهر و نام پدر و حاکم و این حرف ها نوشته نشده است. حتی نوشته نشده که این شهر پر از دود و جرم و این ها بود. بر سنگ قبر کوچک شهر مرده من، نزدیک بیمارستانی در میدان ونک، روی پله سنگی خانه ای نوشته شده:
کلیه فروشی، گروه خون O مثبت، با این شماره تماس بگیرید: ......0937
آری شهر من مرده است.
خدا را شکر ما که هیچ مشکلی نداریم!
البته نه به این معنا که از آن مشکل ها که شما دارید ما نداشته باشیم ها نه ه ه ه !
از مشکل های مدل خودمان مشکل نداریم. می دانید آدم باید بلد باشد از همه، چیز یاد بگیرد. این که می گویم همه منظورم همه ی همه ی همه است. و من چون بلدم از همه چیز یاد بگیرم، تصمیم به حل کلیه مسائل، مشکلات و گرفتاری های خدای ناکرده، زبانم لال، روی سرخم به دیوار، لاینحل گرفتم و حل شد!!!
باور نمی کنید؟ البته حق دارید ها ولی به نظر حقیر و آن هایی که این راه حل را در محضر شریفشان آموخته ام همه چیز حل شده است. حالا مثال می زنم متوجه می شوید.
مثلاً بنده معتقدم «آقا مرده و کارش، مردی که کار نکنه مرد نیس که»! اما وقتی بدجور به مشکل بیکاری برخوردم! با خودم می گفتم آدمی مثل من که لیسانسه است و به سه زبان زنده، مرده و نیمه جان دنیا صحبت می کند که برایش کار ریخته است. اما استادانم به من آموختند که نخیر! برای به دست آوردن یک شغل این چیزها لازم نیست و من اگر از آن چیزها که به زبان انگلیسی می شود مهمانی نداشته باشم باید طرز فکرم را عوض کنم. الان معتقدم «بابا بیکاری ام عجب صفایی داره ها!» به این ترتیب مشکل بیکاری من حل شد.
دیدید؟ باور نمی کنید؟ یک مثال دیگر می زنم.
مثلاً من قصد داشتم با دختر مورد علاقه ام ازدواج کنم اما چون کار نداشتم و بالتبع پولی هم در بساط نبود استادان یادم دادند که
ازدواج سنت حسنهایست! به این معنا که «ایست سنت حسنه»! و سنت حسنه هم ایستاد!
و الان دیگر من نمی خواهم با آن دختر ازدواج کنم چون او سنت حسنه چهارم یکی از همان استادانم شده است. به همین دلیل الان من دیگر مشکل ازدواج هم ندارم!
الان هم که خدا را شکر روزگار خوب است و ما همه مصائب زندگی را با نکاتی که استادان یادمان دادند حل کردیم. دیگر نه مشکلی داریم نه مسئله ای!حتی فکر نکنم اصلا تا آخر عمرم به مشکل بربخورم!
چه زندگی یکنواختی است، نه؟
غریبه
غلام گیران!!!
نه خیر آقا جان درست شنیده اید ما را چه به گلاب گیران!؟ غلام گیران سنّت پسندیده ایست. مثلاً خدای ناکرده در دوران تحصیل، یکی از خواهران همکلاسی تان در گلویتان گیر می کند و اتفاقاً شما هم در گلوی او گیر می کنید و بر حسب تصادف مادر و پدرتان هم بعد از این که در یک گفت و گوی پر گیر و دار به کند و کاو عکس او می نشینند، می گویند«نَـَـَه به نظر دختر خوب و نجیب و خونواده داری میاد». و شما که تا دیروز دائم می گفتید «چرا گیر میدین؟ بابا من زن نمی گیرم»، گیر می دهید که من می خواهم این زن را بگیرم!! می گویید که او گل شماست و تا شما را دیده کلی گلاب از لب و لوچه اش آویزان شده است. و شما هم چون خیلی پسر گل و گلابی هستید در پی چیدن آن گل آبی هستید. غافل از این که نخیــــر! شما از لحاظ مغزی کلّی گلابی هستید! بله می روید و از پدر گل آبی می خواهید که شما را به غلامی قبول کند. او هم قبول می کند که شمای گلابی را به غلامی قبول کند. در نهایت هم به نیت مجموع سن حضرت آدم و حضرت حوا میلیون ها سکه تمام بهار اسارت مهر آن گل آبی می کنید و هر کس هم می پرسد که چرا؟ ماجرای گل و گلاب و گل آبی را بدون ذکر بخش گلابی اش برایش تعریف می کنید. و این گونه می شود که شما غلام پدر آن گل آبی می شوید. و همچنان غافلید که شما قرار بود شوهر دختر خانواده بشوید نه غلام پدر خانواده. و هر کس هم می پرسد که چرا؟ قیافه ای حق به جانب می گیرید و لبخندی تلخ تحویل تحویلداری آن بنده خدا می دهید. و البته دیری نمی پاید که شما اعتراف می کنید که ماجرای گل و گلاب و گل آبی بدون بخش گلابی اش تقریباً غیر ممکن است. و چون دیگر گلابی و گل آبی، یک کار حسابی دستتان داده اند سعی می کنید این اعتراف را پیش هر کسی نکنید! البته توصیه ما این است که برای این که در این امر، بخش گلابی یک کار حسابی دستتان ندهد، درجلسه غلام گیران از حضور عمه ها و خاله های گل آبی جلوگیری نموده و نسبت به حضور عمه ها و خاله های گلابی اشتیاق عجیبی نشان بدهید.
آیا می دانید براده چیست؟
براده نه جمع مکسر بَرده است نه بُرده. براده می تواند از بریده شدن چوب یا آهن به وجود بیاید. این براده های طفلکی قبلاً خودشان آهنی و چوبی بوده اند برای خودشان اما...
الان چون بریده شده اند، براده شده اند. خیلی با براده های چوب و بوی نجاری و این ها کاری ندارم بیشتر حرفم سر براده های آهن است. مثلاً فرض کنید این براده ها بعد بریده شدن در پی یک آهن ربا مشغول حرکتند. شما هی آهن ربا را می کشید و آن ها هم دنبال او می آیند. این طفلکی ها هم که نمی دانند سر کارند و شما سر و کارتان با بریده هاست نه براده ها، می آیند. بعد از چند دقیقه شما از براده ها خسته می شوید و آهن ربا را جلو نمی برید و می روید سراغ بریده ها. این براده های طفلکی هم که می بینند سر کاری بود می آیند می چسبند به خـِـر آهن ربای بدبخت از همه جا بی خبر. حالا مگر او را ول می کنند. طفلک آهن ربا می گوید آقا من روحم هم خبر نداشته که شما دنبال من راه افتاده اید. اصلاً من بریده را چه به شما براده ها! شما خودتان دیدید که آن دست گنده من را جلو می برد... و آن براده های طفلکی هم که دستشان به شما نمی رسد همین طور خر آن آهن ربای بنده خدا را می گیرند. حالا این وسط این شمایید که یا بازآهن ربای بریده را لازم دارید وآن براده هارا جدا می کنید وبا جارو برقی می فرستیدشان به داخل باقالی ها یا این که نه اصلا آهن ربا می خواهید چه کار؟ صد تای دیگرش را دارید این را می گذارید بماند تا خاصیت آهن ربایی اش از کار بیفتد.
ولی اگر این وسط ناگهان قبل از آن که براده ها به آهن ربا بچسبند یک آهن ربای بریده دیگر آوردید و به براده ها نزدیک کردید آن وقت است که یک سری از براده ها همین طوری دنبال آهن ربای بریده اول می روند و یک سری، دنبال آهن ربای بریده جدید. یک سری شان هم همان وسط حیران می مانند. در این شرایط وقتی دستانتان تا تـَه ته باز شد و براده ها هر کدام چسبیدند به یکی از بریده ها، هم بریده ها با آن یک ذره براده هم قابل استفاده اند،هم جدا کردنشان راحتتر است و دیگر نیازی هم به اتلاف انرژی برق و باقالی و این حرف ها نیست!!!
غریبه
آقا ببخشید خام است.
اگر بدانید همین یک جمله چه تغییری ایجاد کرد. رفته بودند خواستگاری مثلاً. پدر داماد داشت حرف می زد که «بــَ...بله پسر ما چـُ...چنین است و چـِ...چنان است و مهندسی اش را از دانشگاه سو...سوربن آکسفورد گرفته» که داماد بدون دمپایی پرید وسط حرف پدر که« پدر جان سوربن در مالزی است و آکسفورد در همین تهرا... » که پدر نگذاشت جمله اش تمام شود و رو به پدر عروس گفت «بـِـ... ببخشید خا...خام است». در اینجا دیگر پدر عروس طاقتش مثل ماست ترش، از تغار سر رفت که « ای آقا شما که هـِـر را از کـِــر تشخیص نمی دهید، از سـَـرهنگ فـَـر در نمی آورید، قورمه تان بوی کله سبزی می دهد و ســـپرتان هم که به جای کسب مدارک علوم عالیه از همان دانشگاه های دوزار و ده شاهی کشورهای عـــبق مانده ای مانند آلمان قبلی و سوریه، درس مذاهب یهودیه خوانده و خاخام شده، چه طور به خود و خانواده محترمتان اجازه گرفته اید که برای پسرتان شوهر کنید؟ هان؟ من در همین ابتدا بگویم که پسر شما نمی تواند ما را به دین دیگری غیر از آن چه خودش بخواهد تعقیب کند...» و در حدود بیست و ۷ دقیقه و چهل و ۳ ثانیه با این مضمون که «دختر نمی دیم بهتون مگه اینکه خودتون بخواین»، هوار زد. در پایان پسرک تحصیلکرده که از دامادی زده شده بود، به صلاحدید پدرش با ماشین مدل بالایی که همان پــِـ...پدرش برایش خریده بود، رفت تا در خیابان های خاصی چرخ بزند که هم کیفش بیشتر باشد، هم کسی نباشد که به سوربن و آکسفورد و خاخام... نه ببخشید خام بودنش گیر بدهد.
متاسفانه یا خوشبختانه من هم متاسفانه ام هم خوشبختانه!!!
و از این رهگذر مرا مجالی برای خوشبختانگی مدام یا متاسفانگی مدام نبوده نیست و نخواهد بود.
امان از این روزگار که خوشبختانه یا متاسفانه، خوشبختانگی و متاسفانگی اش، همیشه درهم است و حتی به اندازه اکبر آقا میوه فروش محله مان هم که خوشبختانه یا متاسفانه جلوی میوه هایش کیسه آویزان می کند، تا اگر خوشبختانه میوه خوب برداشتی در منزل کلی از دست خریدت تعریف کنند یا متاسفانه بگویند "چشم بازار رو کور کردی با این میوه خریدنت"، پیشرفت نکرده؛ اما متاسفانه یا خوشبختانه امروزه مدام دم از پیشرفت جامعه بشری می زنند. این پیشرفتی که مدام از آن دم می زنند، متاسفانه یا خوشبختانه کلی مشکل ساز و فرحناک شده. مثلاً ما هنوز نمی دانیم که در اثر تراوشات تلفن همراه، متاسفانه سرطان می گیریم یا خوشبختانه نمی گیریم. یا اینکه داشتن رایانه همراه خوشبختانه به ما کلی کلاس می دهد یا چون بلد نیستیم از آن استفاده کنیم متاسفانه کلی آبرویمان را می برد. یا مثلاً داشتن یک خودروی گرانقیمت، خوشبختانه، کلی حال می دهد و ردیف است اما متاسفانه روی کیلومترشمارش نوشته تا 280 کیلومتر می رود ولی در ترافیک شهر فقط 20 کیلومترش قابل استفاده است. و از این دست متاسفانه ها و خوشبختانه ها که متاسفانه یا خوشبختانه فراوان است.
خدا کند که متاسفانه های روزگارمان کمتر و خوشبختانه هایش بیشتر شود یا حداقل فعلاً از اکبر آقا کمی الگو بگیرد و از این حالت درهم بیرون بیاید که انتخاب میزان خوشبختانگی و متاسفانگی اش کمی دست خودمان باشد.
خوردن یا نخوردن مسئله این است!!!
مثلاً لباسی برای کسی می دوزند، آن بنده خدا هم می گوید آقا بنده یک کت و شلوار دارم که خیلی به من می خورد غذاهای خوشمزه ای هم در مهمانی های جای شما خالی در آن لباس خورده ام. اما می گویند نخیر بیا این که برایت دوخته ایم بپوش و چون آن لباس دراندام نحیف آن بنده خدا زارمی زند وبه او نمی خورد به او می خورانندش. بعد کمی که از خوراندن گذشت آن بنده خدا هم برای رفع آبرو ریزی و خوردن لباس به اندام نحیفش، اندام را زمخت و تپل می کند که خدای ناکرده در روزهای بی کمربند آبرویش از پس تنبانش به زمین نخورد. یا مثلاً در رستوران نشسته ای و غذایت را خورده ای می خواهی بلند شوی و دیگر نخوری اما آقای گارسن می آید و به شما می گوید پسر صاحب رستوران که با دو قاشق خوردن دست از خوردن نمی کشد. این دو سیخ برگ و سه سیخ کوبیده زعفرانی را هم بخورید که خوردنتان به خودتان و پدرتان بخورد. شما هم که بدتان نمی آید بیشتر بخورید باز می خورید که همه چیز به هم نخورد و خوردنتان به خودتان و پدرتان بخورد. کم کم که چاق شدید دیگر خوردنتان فقط به خودتان می خورد و حتی گاهی به پدرتان بر می خورد که شما خوردنتان فقط به خودتان می خورد. در این دنیای بخور بخور، خوردن به کسانی می خورد که سابقه خوبی در آن داشته باشند. اصولاً خوردن امری تجربی است. یعنی آدم های لاغری مثل بنده و شما که اصلاً تجربه ای در خوردن برگ و شیشلیک و بخور بخورهای از این دست نداریم یا باید با همان نان و آبدوغ پدرانمان سر کنیم یا این که یک بنده خدایی پیدا بشود و از آن کت و شلوارهای بزرگ برایمان بدوزد که از ترس آبرو به خوردن بیافتیم.
...
در این روستای گم و گور
در این فضای سوت و کور
در این شهر ماتم زده
در این محله های غم زده
در میانه این دشت بی گیاه ناقشنگ
از پشت دیوارهای زخمی از کلنگ
نمی دانم چرا هیچ کس پیدا نمی شود...
یک نفر شبیه آسمان، بلند
یک نفر شبیه توسن و سمند
یک نفر پر از توان رهبری بری بری بری
یک نفر با ندای یا علی علی علی علی
یک نفر که چشم ها به راهش است
یک نفر که جان فدای روی ماهش است
نمی دانم چرا پیدا نمی شود...
این روزها پیدا شدن کار سخت و ناعاقلانه ای ست...
این روزها از سر عقل، همگان گم شده اند...
گورها هم گم شده اند...
نمی دانم چرا من، حتی خود من هم پیدایش نمی شود...
نمی شود... این طور نمی شود...
باید یک من پیدایش شود...
........
شعری از من در غریبه
این روزها
نه نای نوشتن هست نه نای نفس کشیدن
نای بی صدای بغضی خفته و سرکوب شده ست
که بر اندوه دلم مستولی است؛
این روزها
نه جان گریستن در تن است و نه نِگریستن
کوری و بی کسی و درد عجیبی است
که شلاق زنان بر سر و روی من آوار شده ست؛
این روزها
جان من آواره و درمانده و سرگشته و بی سامان است
من نمی دانم که چرا مرد در این بادیه نیست
که چرا مرد
یک نفر مرد
در این بادیه نیست؟
نیست که نیست!
این روزها...
دموکراسی! تکنوکراسی! سوسیال دمکرات! انتیدایسستبلیشمنتریانیزم!
هان؟!
بووووووق!
این قدر اسم های قلمبه سلمبه به خوردمان ندهید!
چرا دنیا پر از آدم هایی است که هر را از بر تشخیص نمی دهند؟
چرا فکر می کنید هر شترمرغی باید رئیس جمهور بشود؟
چرا مردم نباید بتوانند کمی... فقط کمی راحت تر زندگی کنند؟
بوووووووق!
دنیا پر از حرف مفت شده در حالی که ما فقط می خواهیم زندگی کنیم...
فقط همین!
عاجزانه
از همه سیاستمداران و سیاست بازان،
دموکرات ها و اسلاح تلب ها،
عسول گرا ها و انتیدایسستبلیشمنتریانیست ها
و کلیه انسان های دیگر با هر مسلک و عقیده ای
شدیداً تقاضا می کنم کمی بخوابید...
آری بخوابید و بگذارید بشر کمی استراحت کند...
ممنون!
-------
پی نوشت:
انتیدایسستبلیشمنتریانیزم (antidisestablishmentarianism) یک مکتب سیاسی فکری کهن در انگلستان است.
پی نوشت پریم:
این کلمه بعد از (Pneumoniaultramicroscopicsilicovolcanonocsis) که یک بیماری ریوی است بزرگ ترین کلمه انگلیسی محسوب می شود.
شعری از من در غریبه
نمی دونم خدا... نمی دونم چه خوابی واسه م دیدی
نمی دونم خدا... نمی دونم اصلا چرا منو خوابوندی
و هزارتا نمی دونم دیگه که با این دوتا می شن هزار و دوتا
شاید هم اون هزارتا ضرب در این دو تا بشن و بشن دو هزارتا
کمه واقعا... نمی دونم های ذهنم خیلی کمه
اگه قراره آدم حسابی بشی باید ندونی چقدر نمی دونم داری...
باید اونقد زیاد باشن که حیفت بیاد بری سراغ می دونم هات
اون وقت کم کم شروع می کنی به آدم حسابی شدن ...
شروع می کنی به از خواب بیدار شدن
کم کم از خواب بلند می شی... بعد بلندت می کنن
می دونی واسه این که ماهی حوض دس چینت کنه
باید علی کوچیکه باشی نه علی آقا
برو... برو هر وقت علی کوچیکه شدی بیا
الآن برووووو
شعری از من در غریبه
ساده بگویم...
ساده باش...
قشنگی در سادگی است.
کلمه ساده ای است... سا – ده، راحت هم تلفظ می شود
اما ساده بودن، ساده زندگی کردن، ساده خو بودن کار سختی است
ساده بودن یعنی لبخند زدن؛ یعنی ساده فکر کردن؛
یعنی به جای نقطه جوش H2O، صد درجه سلسیوس یا همان 373 درجه کلوین است،
در آب داغ شیرجه!
یعنی اگر در ترافیک سنگین این شهر پر از کثافت و مرض،
یک موجود احمق پشت سرت دائماً بوق می زند،
انگار دوست عزیزی دارد تو را از نگرانی و عجله اش آگاه می کند
و یا حتی از تو کمک می خواهد؛
ساده بودن یعنی لبخند زدن!
ساده زندگی کردن یعنی از تجمل دور ایستادن یا شاید خواباندن عشق به تجمل؛
خودمان را گول نزنیم
کدام یک از ما از لذت رانندگی با بی ام و متنفر است
یا ویلایی تفریحی در جزیره ای آرام روح کدام یک از ما را می خراشد؟
اما خواباندن این حس کار بزرگی است.
داشتن حس بهترین ها، خواستن و بیشتر خواستن روح و ذهن و جسم ما را نیازمند بار می آورد.
وقتی خود نیاز داریم، به دیگران هیچ نخواهیم داد.
آن گاه مشغول می شویم.
انسان مشغول، از چیزهای مهم باز می ماند؛
درست مثل کودکی که جامدادی اش پر از خودکار است و دیکته هفت می گیرد.
خواستن بد نیست، اما باید خوب خواست خـــوب!
لبخند زدن و خوب خواستن ویژگی آدم ساده خو ست که کار سختی است
سخت سخت!
شعر جدید من در غریبه